نقره های رویا

 


باران نمي شوم

 که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد

تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.

ابر مي شوم

که از نگراني يک روز باراني

هر لحظه پنجره را بگشايي

و مرا در آسمان نگاه کني...

تا چند وقته ديگه حکم آزادی ما رو از اين زندون غربت بابا صادر ميکنه و بعد پرواز به سوی وطن...فقط اميدوارم کنسل نشه

بای از نوع بی خبری...
     

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۱۸ساعت۸:٥٠ ‎ق.ظتوسط یاس | نظرات ()
چه زود دير ميشود


حرف های ما هنوز نا تمام ..


تا نگاه ميکنی وقت رفتن است ...


باز هم همان حکايت هميشگی ...


پيش از آنکه با خبر شوی ،


لحظه ی عزيمت تو ناگزير می شود !


آه ، ای دريغ و حسرت هميشگی


ناگهان ،


چه زود ،


دير ميشود ! ...

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۱٥ساعت۱٠:٥٠ ‎ق.ظتوسط یاس | نظرات ()
من و من

از اونجايی که يکی از دوستان گرام عرض فرمودندکه:از شعرات خسته شديم و بهتره يه کم از کارايی که اونجا ميکنی و اتفاقاتی که می افته بگي از اين به بعد اگه اتفاقی بيفته می نويسم ولی يه چيزی خدمت اين دوست نه چندان با معرفت! بگم:ناسلامتی دوستی گفتن٬ می ايی يه کامنت بذار

هفته ای که گذشت هفته پر از مشغله و پر از اضطرابی بود اول اينکه خودم گير برنامه های دیپلم بودم و حسابی سرم شلوغ بود ديگه اينکه مدرسه داداشم و می خواستيم عوض کنيم و دلشوره اش مال من بود٬ روزی که داداشم می خواست تست بده از صبح که پاشدم دلشوره داشتم مثل روزای امتحان٬ انگاری خودم می خوام برم اونجا و به سوالات جواب بدم اما خوشبختانه داداشم قربونش برم انگار نه انگار که سه ساعت بايد بره اونجا و تست بزنه.

وقتی اونجا بودم يه مخ ۵ گفت پسرتون خيلی شبيه تونه دلم می خواست با چکش می زدم تو سرش٬ وقتی بهش گفتم که داداشمه ابروهاشو برد بالا و گفت اخه خيلی بهم شبيه هستين تو دلم گفتم اخه خواهر و برادر بهم شبيه نيستن؟ ولی خدايی خيلی قضيه خنده داری بود.

از دوشنبه هم که به سلامتی همينجور دارم ضد حال می خورم حالا بماند که ضد حالايی...

خلاصه اينم از اتفاقات٬ سحر جان دوست بی معرفتم حالا باور کردی که ما اينجا بمب اتم نمی سازيم؟

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/۱۱ساعت٩:۳٥ ‎ق.ظتوسط یاس | نظرات ()
 

نه با کسی

با خویشتن

ترا به درگاه این منظومه می خوانم

ترا به گیاهان گل نکرده

می گریم

شاید که بیایی و ببارانی...

ورنه بی طلوع تو ای تیرگان نیلوفر

اینجا

حضور سنگ و ستاره

یکی ست

پس بیا تا در انجام این انجماد

رسم رهایی انسان را

یکسره کنیم...

بعد از دو ماه سروکله من دوباره پيدا شد
رکورد خودمو شکستم تو دو ماه ۲۵۰ تا ميل عجب گروهی اين ستاره  های عاشق

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/٢ساعت۱٠:٤٠ ‎ق.ظتوسط یاس | نظرات ()
يادت بخير شادمانی بی سبب!

نه با کسی

با خویشتن

ترا به درگاه این منظومه می خوانم

ترا به گیاهان گل نکرده

می گریم

شاید که بیایی و ببارانی...

ورنه بی طلوع تو ای تیرگان نیلوفر

اینجا

حضور سنگ و ستاره

یکی ست

پس بیا تا در انجام این انجماد

رسم رهایی انسان را

یکسره کنیم...

+نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/٢ساعت۱٠:٠٢ ‎ق.ظتوسط یاس | نظرات ()
 

چه کسی ميداند

صبح فردا به کدامين آواز

جاده بی خم اين ذهن پريشان

به افق خواهد رفت

به کجا خواهم رفت؟

به کجا خواهم خواند؟

شعر من تا چه زمان خواهد ماند؟

به کجا خواهم خورد؟

 

نوروز نزديکه پيشاپيش به همه تبريک ميگم.اميدوارم سال خوشی رو پيش رو داشته باشين.من از الان به فکر عيدی و ۱۳ به درم

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٢٤ساعت۱۱:٥۱ ‎ق.ظتوسط یاس | نظرات ()
 

زلف ماه ريخته

بر شانه های شب

و من اکنون

انتظار آشفته خويش را

شانه می زنم

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٩ساعت۸:٢۳ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()
******

بوی خواب در شب گرم تابستانی در خانه و کوچه پيچيده... از کنار پنجره های نيمه باز که میگذری ، در ميان گرد و غبار داغ هوا تنها می توانی صدای بی صدای رخوت را بشنوی . نه باران بهانه طراوت می شود...نه عشق بهانه ای برای تبسمی بی رنگ.

امشب از اين شهر پر بهانه از پشت پيچ های راه های ناتمام که هيچ وقت به هيچ جا نمیرسد، می روم . امشب چشم از آسمان با پولک های نقره ای اش می گيرم و بهانه های ساده برای چشمک زدن را به دست قصه های تکراری ليلی و مجنون می سپارم تا خوش باوری را برای هميشه فراموش کنم ؛ خوش باوری و سادگی...بهانه های عاشقانه و نگاه های کودکانه...تپش های بی مهابا و سردی اضطراب ديدن و گفتن...من امشب از شهر قصه های پر غصه سفر میکنم.

مقصدم ، آسمانی است بی رنگ تا ديگر دلتنگ آبی آن نشوم...ابرهايی است بی باران تا ديگر زنگ باران مرا به دنيای روياهای خيس چشمان آشنا نبرد...دشت های خشک است تا ديگر در انتظار رقص شاليزار ننشينم...دريايی بی آب است تا دلنگران نا آرامی موج ها نباشم...مقصدم آنجاست که هيچ کجا نيست.

تو پشت سر من پياله آب مريز که ديگر با من ميلی برای بودن و بازگشت نيست...

 

اين و از وبلاگ يه دوست کش رفتم

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٤ساعت٧:۳۱ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()
برف

                  

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/۱ساعت٩:۳٤ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()
گناه

  مرا به پنجره آبی كلبه ات

  دعوت كن!

  و دست های بی ريشه ام را

  بر لبه قهوه ای پنجره ات بكار

  مرا به آرامش همان سيب سرخی بخوان

  كه با دستی بی گناه چيده شد

  گناه قشنگ من

  پشت پنجره های نا محدود

  حوای تو

  در تب سيب سرخی می سوزد

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٢٩ساعت۸:٢۱ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()
كلاس زندگي

 

خواب دیدم دوباره کودکیم را ....
نمیدانم ... شاید هم جایی بین خواب و بیداری

سر کلاس های درس حاضر بودم ...
معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد

و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام
.
چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،

با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده
جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد
:
بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟

و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم که فکر می کرد همه چيز را می داند

و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است
.
ناخوداگاه پوزخندی زدم
.
معلم خشمگين مرا بيرون کرد

و آقای ناظم با ترکه ای در دست مثل هميشه بيرون منتظر ٍ شکار

تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد
.
مزه ٍ دردش زیر زبانم است
...
مثل درد عشق می ماند … سوزان و مسخ کننده
.
می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ،

اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند .
نمی دانم
...
نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ
!
مثل تمام کلاس های ادبيات
...
و معلم آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد
.
سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها
...
...
من چه می گویم
!
هميشه همينطور است ،

هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم .
به کجا ؟ خدا می داند
.
نه ... ! معلم جغرافی هم می داند ،

هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ،
شايد همانجا پرت می شوم .
ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده
.
او هم به گمانم عاشق نبوده ست …. مثل من
.
هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود
.
اين جا نمی شود به کسی نزديک شد
.
آدم ها از دور دوست داشتنی ترند
.
حتی آدم هایی که اونقدر تنهان که به خدا فکر می کنن
...
..............
صبح می شود و زندگی آغاز

از خواب بيدار مي شوم
خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ،
لااقل راست تر از اين زندگی اند .
ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم و نه چند سال بعدش را
.
چه فرقی می کند ، دنيا که عوض نمی شود
.
می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده

و خيال می کنم معلم به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده
...

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٢٠ساعت۸:۱٩ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()
می خواهم آسمانی شوم

گاهی دلم می خواهد بادبادک روياهايم را پر دهم به سوی آسمان

به سوی آسمان تو

همان آسمانی که چشمانت را درش قاب گرفته اند

می دانم که هر شب از آن بالا به من نگاه می کنی

اما آيا روياهايم را نيز می بينی؟

روياهايی را که اگر تو بودی به حقيقت می پيوست

دلم می خواهد شب ها

در ميان ستاره های آسمان

برايم لالايی بخوانی

می دانی که عاشق صدای توام

می خواهم بار ديگر بوسه شب بخير تو را

بر پيشانی ام حس کنم

تنها راه رسيدن به تو از خود گذ شتن است

اما من مدتهاست که از خود گذشته ام

بی تو ديگر من معنايی ندارد

دستانم را بگير

مرا هم به آسمانت ببر

می خواهم از آن بالا

به زندگی زمينی نگاه کنم

آخر تو که خود خوب می دانی

زندگی زمينی بدون آسمانی معنايی ندارد

می خواهم آسمانی شوم

دستانم را بگير!

 

نميدونم چی شد چند شب پيش نيمه شب احساساتم لبريز شد و اين نوشته به وجود اومد (آخه نصفه شبم وقته احساساتی شدنه؟) خلاصه اينکه منتظر نظراتون هستم چه خوب چه بد (البته درصد بدش فکر کنم بيشتر باشه)

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/۱٢ساعت٩:٠۱ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()
رويای فرسوده

كسی در شب نمی خواند، شب آواز مرا بشنو!

مرا در خود تماشا کن٬ مرا با من بخوان از نو!

نگو ديگر نمی آيی ٬ عزيز شب نياسوده!

که من خو کرده ام ديگر٬ به اين رويای فرسوده!

چه بی آيينه ويران شد٬ من عاشق٬من ساده!

من مدفون شده در خود٬ من از سکه افتاده!

چراغان کن سکوتم را٬ در عمق اين شب ممتد!

که در پرچين آغوشت٬ ترانه نطفه می بندد!

 (يغما گلرويي)

برف حسابي باريدن گرفته يه لحظه هم بند نمياد،تو اين غريبستون همه جا شده سفيد سفيد،جدا آسمون عجب حوصله اي داره از ديشب تا حالا يه ريز داره برف تحويل مردم ميده خوبه خسته نميشه،برف خوبه ولي زياديش خسته كننده ست،من ديگه دارم آرزو مي كنم زودتر اين زمستون تموم بشه و برفا آب بشن چون حسابي از دست سرما خسته شدم مخصوصاسرماي اينجا كه يخبندون ميشه.

بياين دعا كنيم با اومدن بهار تموم كينه هاي دل ما هم آب بشن مثل برفا و موقع جونه زدن درختا،درخت دوستي و محبت تو دلمون جوونه بزنه.

به اميد دوستی...

 

اين پرشين بلاگ حسابی حال منو گرفت نوشتمو نشون نداد...

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٩ساعت۸:۳٤ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()
مرگ

 

خروش سيل بي رحم تنهايي صدايش در گوشم مي پيچد كه از پس كوچه ي احساس من ديشب گذز كرده.

درخت سبز مهرم ريشه كن كرده، و از اميد رنگ تيره اي در بوم من مانده، نه از شادي سراغي هست

نه از مرگي كه يك دم خاموشم سازد،كه از فرياد دست بردارم. دگر حتي توان در فكر فرو رفتن هم نيست،

انگاري سيل من را هم با خودش تا دور دست ها برده خودم از من جدا گشته، خوب بنگر در سخن هايم تلخند

تحقير خودم هم نيست، كه اي تنهاي بي مقدار چرا حالا كه او رفته خودت اينجا شكستي؟

دورتر بهتر نبود،نزديك آن گور. كاش خوابم مي برد، مرگ مي ديدم، دست در دامنش

مي انداختم

قسم بر زندگان مي دادمش تا مرا هم تا دور دست ها با خودش مي برد.

چه بايد كرد كه خوابم نيست، آهم نيست، حتي جان را هم نيست.

+نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٥ساعت۸:۱٤ ‎ب.ظتوسط یاس | نظرات ()